Archive for the ‘دوستانه’ Category

خراشهای عشق مادر

ژوئن 24, 2008

چندسال پیش در یک روز گرم تابستان پسر کوچکی با عجله لباسهایش را در آورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت. مادرش از پنجره نگاهش میکرد و از تماشای شادی کودکش لذت میبرد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا میکند، وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد. پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود، تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد. مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت.

تمساح پسر را با قدرت میکشید ولی عشق مادر به کودکش آنقدر زیاد بود که نمیگذاشت او بچه را رها کند. کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود صدای فریاد مادر را شنید، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت.

پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دوماه گذشت تا پسر بهبودی مناسب بیابد. پاهایش با آرواره تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود.

خبرنگاری که با کودک مصاحبه میکرد از او خواست تا جای زخمهایش را نشان بدهد. پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخمها را نشان داد سپس بازوهایش را نشان داد و با غرور گفت: این زخمها را دوست دارم، اینها خراشهای عشق مادرم هستند.

ادامه عکسها را در ادامه مطلب ببینید:

(more…)

همیشه یادت باشه

ژوئن 24, 2008

اگر یه جا دیدی چند تایی از آدمها وایسادنو از ۲ تا آدم حرف میزنن و یکی  میگه حقش بود .اون یکی میگه خودش کرد .اون یکی میگه دل نداشت .یکی دیگه میگه نمیفهمه و داره چوب نفهمیشو میخوره:

یادت باشه:

آدما فقط حرف میزنن … فکر نمیکنن

همین آدما با حرفاشون حق و ناحق میکنن در حالی نمیدونن حق چیه!

لا اقل اگه نتونستی به این آدما بگی قضاوت نکنن خودت هم اونجا نایست و به این اراجیف گوش نده.

یادت باشه اگر یه روز یه جا دیدی یکی واساده و داره اشک میریزه  دلیلش این نیست که آدم بی دست و پا یا بی عرضست  به این فکر کن که ظالمی نقطه مقابل اون آدم هست  و دیگه هیچ دفاعی نداره. اون آدم دیگه مضطر شده و اشک میریزه!

یادت باشه اگر جایی دلی رو شکستی این دل جای خداست. اگر خدارو بشناسی میفهمی یه روز چوب دل شکستنت رو میخوری.

و یادت باشه:

خدا از حق خودش میگذره اما حق بندش نه.هرگز!!!!!!!!!

خدا حافظ

می 31, 2008

اگر بار گران بودیم رفتیم . . .

اگر نامهربان بودریم رفتیم . . .

خوب دیگه ما هم رفتنی شدیم. اگه خوبی بدی چیزی از ما دیدین حلالمون کنین.

راستی مشهد کاری باری ندارین؟

چی؟ نه بابا من که نمیخوام در وبلاگم رو تخته کنم. یه چند روزی داریم میریم مشهد. از اینجا هم از همه خداحافظی میکنم.

آقاجان

می 5, 2008

- اکو چیز مهمی نشون نمیده. ماهیچه های قلب سالم و قوی هستند. فقط یه رگ قلب گرفته اما خطر جدی نیست. فعلا کاری نمیکنیم.

بالششون رو صاف کرد برگشت بره طرف دیگه تا دکمه های لباسشون رو ببنده که با یه صدای “قیییس”ی که میشنوه برمیگرده و تو اون صورت مهربون دندونای بهم قفل شده رو میبینه.

خدا رو شکر دکتر و دستیارش هنوز از اتاق خارج نشدن، آقای عطایی خودش رو میندازه روشون؛ از همه طرف پرسنل بیمارستان مثل مور و ملخ همراه با دستگاه میریزن توی CCU و صدای پرستار که دادمیزنه تو چرا نمیری بیرون؟ یکی اینو ببره بیرون . . .

دوتا از پرستارا میارنش و از CCU بیرونش میکنن.

کنار دیوار مثل شمعی که آب بشه شره میکنه و رو زمین و ولو؛ با صدایی که به زحمت از ته گلو بیرون میاد میگه: «مهناز! آقام تموم کرد.»

دنیا بر سر همه خراب میشه. هیچ کاری از دست هیچکس برنمیاد. پرستار میگه ایست قلبیه، کار زیادی از دست کسی برنمیاد فقط باید دعا کنین. چند لحظه بعد پرستار برمیگرده و به آرامی میگه خدا را شکر مریضتون برگشت.

- دیگه نمیشه صبر کرد باید بردشون اتاق عمل برای آنژیو اما . . . ، اما بخاطر اینکه وارفارین مصرف میکنن و خونشون رقیقه ریسکش زیاده. ولی انجام ندادن آنژیو خطرش بیشتر.

دکتر اینو میگه و میره تا برای عمل آماده بشه. بلافاصله میبرنش توی اتاق عمل و کار شروع میشه. اول میخوان بالن بزنن اما جواب نمیده. آنژیو گرافی میکنن بازم جواب نمیده و مجبور میشن آنژیو پلاسمی انجام بدن که ظاهرا خیلی خطرناکه مخصوصا با وضعیت آقاجان.

بعد از یک تا یک و نیم ساعت صدای دکتر را از اتاق عمل میشنون که: «همگی خسته نباشین. یکساعت پر از خطر و اظطراب رو پشت سر گذاشتیم.» و بعد میاد بیرون و رو به بقیه که منتظر نتیجه عمل هستند با حالت رضایت بخشی میگه: «عمل سختی بود، مریضتون 2بار دیگه رفت و برگشت، خدا خیلی دوستش داشته، الانم حالش خوبه.»

. . . اما ظاهرا سختی های عمل بیش از اون چیزی بوده که دکتر گفته یکی از پرسنل به خواهرم گفته 5بار . . .

و اما من در اون لحظه ها اونجا توی بیمارستان نبودم، اما در کنار مامانی و باهم دست به دامن چهارده معصوم شده بودیم. آره من پیش مامانی بودم.

من میدیدم که مامانی در هر لحظه هزار بار جون میدن. یاد پستی افتادم که سلاله برای مامانی نوشته بود. در اون لحظه من به عشقی نگاه میکردم که سوزاننده بود. برای مامانی در اون لحظه تمام دنیا در یک چیز خلاصه میشد: «خبری از سلامتی آقاجان»

در اون لحظه تمام چیزهایی که من مامانی شنیدم این بود: «خدا یا من شوهرم رو از تو میخوام، یا ابوالفضل کمکم کن، یا امام رضا شوهرم را به خودت سپردم» همرا با اشکهایی که از دل بود نه از چشم.

در اون لحظه من عشق آسمانی را به چشم خود دیدم

. . . و بگویم از کودک عزیزم که نگاه معصومش به چشمانی اشک‌آلود و دستانی پر التماس به درگاه خداوند و دلِ شکسته‌ای خیره بود که همسرش را می‌جست؛ و با لحن کودکانه‌اش به او گفت: «مامانی، گریه نکن»

من چمه؟

مارس 31, 2008

هرکی گفت من چمه دوباره؟