اول سلام.
مثّ اینکه برگشتم؛ این چند روز خیلی زود گذشت. جای همگی بسیار خالی بود. ای بد نبود، روی هم رفته خوش گذشت و خاطرات هم!!!
یکی اینکه غصّم شد که مامانی و حاجی نتونسن بیان ولی خوب دیگه کاری داشتند که واجبتر بود و کاریش هم نمیشه کرد. دیگه اینکه خیلی باحال بود که به حرم نزدیک بودیم و با مادر قبل از اذون صبح میرفتیم حرم. دیگه یه چند جا هم رفتیم برای خرید و اینا و البته خونه چندتا از آشناهای آقای خورشید هم رفتیم البته با دعوت. که خب یه جورایی بد نبود. یه اتفاقای خیلی خوبی هم برام افتاد که …
و امّا از بد حادثه هنگام برگشت توی ایستگاه راه آهن مشهد ملیکا گم شد …
وقت نماز بود که وارد ایستگاه راه آهن شدیم مادر و خانم و عمو وحید رفتند تا نماز بخوانند بابای ملیکا هم رفت تا بلیط اضافه را بفروشد و من و عمو حمید هم کنار وسایلمان ایستادیم تا یه سری برگردند و ما برویم برای نماز. یهو متوجه شدم که ملیکا نیست. اول فکر کردم همراه باباش رفته برای همین به حمید آقا گفتم یه زنگ به باباش بزنن؛ اما سید مجید گفت که ملیکا پیش او نیست
. انگار تمام دنی بر سرم خراب شده بود نمیدانستم چکار باید بکنم . فکر کردم شاید با عمو وحید رفته اما پیش عموش هم نبود. رفتن دم نمازخانه بانوان اما اونجا هم نبود.
خدایا چه کنم؟ دخترکم نیست. نمیدونم چند بار طول سالن انتظار راهآهن را بالا و پایین دویدم اما از ملیکا خبری نبود. نمیدونستم چه کنم. دست به دامن امام رضا شدم «یا امام رضا اون دفعه ای که اومدم اونو بهم دادی، این دفعه از من نگیرش»، «خدایا به امام رضا قسمت میدم دخترم رو بهم برگردون»، «یا فاطمه زهرا». که صدای وحید آقا رو شنیدم که گفتند اینجاست. به جایی که وحید آقا اشاره میکردند نگاه که کردم، سید مجید را دیدم که ملیکا را بغل کرده و به طرف من میان. دویوم طرفشون و ملیکا را بغل کردم و همونجا روی زمین نشستم و شروع کردم به گریه. خدایا شکرت.
حالا میفهمم که اگه میگه حضرت یعقوب از دوری یوسف آنقدر گریه کرد تا چشمانش سفید (نابینا) شد، چرا میگه و یعنی چه.
حالا میفهمم که اگه میگن آدما تا پدر و مارد نشدن قدر پدر و مادرشون رو نمیدونن یعنی چه (حتی بعد از اون هم نمیدونن).
حالا میفهمم که اگه بهم گفتن «اِنّا اَعْطَیْناکَ الْکَوثَر» یعنی چه (شایدم هنوز نفهمیده باشم).
حالا میفهمم که …
بازم میگم خدایا هزار مرتبه شکرت. گرچه حالا میدونم که اگه همه درخته قلم شود و همه آبها جوهر و همه آسمان و زمین جایی برای نوشتن و تمام عمر زمانی برای شکر خدا باز هم کافی نیست.