Archive for the ‘دل نوشته’ Category

چه کیفی دارد …

جولای 10, 2008

ای کاش هنوز بچه بودیم.

یاد اون روزایی که با صادق توی حیاط خونه با هم ماشین بازی میکردیم به خیر. بیشتر یه کلید ورمی‌داشتیم، پشت سر من وامستاد وانگار که بخواد ماشین روشن کنه کلید رو روی پشت من می‌چرخوند و اونوقت من که مثلا ماشین بودم و روشن شده بودم دور حیاط می‌دویدم و اون هم دنبالم یا اینکه منو سوار فرغون می‌کرد و دور حیاط می‌چرخوندم.

یاد اون وقتایی که توی کوچه دوچرخه سواری می‌کردیم. می‌دونستم که هیچکی جرأت نمی‌کنه بهم چپ نگاه کنه تا وقتی که اون کنارم باشه.کیف می‌کردم از غیرت مردانه‌اش و هنوز هم …
بزرگتر شدیم و باخودم فکر می‌کنم هنوز …

چه کیفی دارد بدانی یک مرد حمایتت کند.

خراشهای عشق مادر

ژوئن 24, 2008

چندسال پیش در یک روز گرم تابستان پسر کوچکی با عجله لباسهایش را در آورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت. مادرش از پنجره نگاهش میکرد و از تماشای شادی کودکش لذت میبرد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا میکند، وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد. پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود، تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد. مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت.

تمساح پسر را با قدرت میکشید ولی عشق مادر به کودکش آنقدر زیاد بود که نمیگذاشت او بچه را رها کند. کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود صدای فریاد مادر را شنید، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت.

پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دوماه گذشت تا پسر بهبودی مناسب بیابد. پاهایش با آرواره تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود.

خبرنگاری که با کودک مصاحبه میکرد از او خواست تا جای زخمهایش را نشان بدهد. پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخمها را نشان داد سپس بازوهایش را نشان داد و با غرور گفت: این زخمها را دوست دارم، اینها خراشهای عشق مادرم هستند.

ادامه عکسها را در ادامه مطلب ببینید:

(more…)

همیشه یادت باشه

ژوئن 24, 2008

اگر یه جا دیدی چند تایی از آدمها وایسادنو از ۲ تا آدم حرف میزنن و یکی  میگه حقش بود .اون یکی میگه خودش کرد .اون یکی میگه دل نداشت .یکی دیگه میگه نمیفهمه و داره چوب نفهمیشو میخوره:

یادت باشه:

آدما فقط حرف میزنن … فکر نمیکنن

همین آدما با حرفاشون حق و ناحق میکنن در حالی نمیدونن حق چیه!

لا اقل اگه نتونستی به این آدما بگی قضاوت نکنن خودت هم اونجا نایست و به این اراجیف گوش نده.

یادت باشه اگر یه روز یه جا دیدی یکی واساده و داره اشک میریزه  دلیلش این نیست که آدم بی دست و پا یا بی عرضست  به این فکر کن که ظالمی نقطه مقابل اون آدم هست  و دیگه هیچ دفاعی نداره. اون آدم دیگه مضطر شده و اشک میریزه!

یادت باشه اگر جایی دلی رو شکستی این دل جای خداست. اگر خدارو بشناسی میفهمی یه روز چوب دل شکستنت رو میخوری.

و یادت باشه:

خدا از حق خودش میگذره اما حق بندش نه.هرگز!!!!!!!!!

آگهی: نی‌نی گلابی گمشده

ژوئن 9, 2008

اول سلام.

مثّ اینکه برگشتم؛ این چند روز خیلی زود گذشت. جای همگی بسیار خالی بود. ای بد نبود، روی هم رفته خوش گذشت و خاطرات هم!!!

یکی اینکه غصّم شد که مامانی و حاجی نتونسن بیان ولی خوب دیگه کاری داشتند که واجبتر بود و کاریش هم نمیشه کرد. دیگه اینکه خیلی باحال بود که به حرم نزدیک بودیم و با مادر قبل از اذون صبح میرفتیم حرم. دیگه یه چند جا هم رفتیم برای خرید و اینا و البته خونه چندتا از آشناهای آقای خورشید هم رفتیم البته با دعوت. که خب یه جورایی بد نبود. یه اتفاقای خیلی خوبی هم برام افتاد که …

و امّا از بد حادثه هنگام برگشت توی ایستگاه راه آهن مشهد ملیکا گم شد …

وقت نماز بود که وارد ایستگاه راه آهن شدیم مادر و خانم و عمو وحید رفتند تا نماز بخوانند بابای ملیکا هم رفت تا بلیط اضافه را بفروشد و من و عمو حمید هم کنار وسایلمان ایستادیم تا یه سری برگردند و ما برویم برای نماز. یهو متوجه شدم که ملیکا نیست. اول فکر کردم همراه باباش رفته برای همین به حمید آقا گفتم یه زنگ به باباش بزنن؛ اما سید مجید گفت که ملیکا پیش او نیست
. انگار تمام دنی بر سرم خراب شده بود نمیدانستم چکار باید بکنم . فکر کردم شاید با عمو وحید رفته اما پیش عموش هم نبود. رفتن دم نمازخانه بانوان اما اونجا هم نبود.

خدایا چه کنم؟ دخترکم نیست. نمی‌دونم چند بار طول سالن انتظار راه‌آهن را بالا و پایین دویدم اما از ملیکا خبری نبود. نمیدونستم چه کنم. دست به دامن امام رضا شدم «یا امام رضا اون دفعه ای که اومدم اونو  بهم دادی، این دفعه از من نگیرش»، «خدایا به امام رضا قسمت میدم دخترم رو بهم برگردون»،‌ «یا فاطمه زهرا». که صدای وحید آقا رو شنیدم که گفتند اینجاست. به جایی که وحید آقا اشاره میکردند نگاه که کردم، سید مجید را دیدم که ملیکا را بغل کرده و به طرف من میان. دویوم طرفشون و ملیکا را بغل کردم و همونجا روی زمین نشستم و شروع کردم به گریه. خدایا شکرت.

حالا میفهمم که اگه میگه حضرت یعقوب از دوری یوسف آنقدر گریه کرد تا چشمانش سفید (نابینا)‌ شد، چرا میگه و یعنی چه.

حالا میفهمم که اگه میگن آدما تا پدر و مارد نشدن قدر پدر و مادرشون رو نمیدونن یعنی چه (حتی بعد از اون هم نمیدونن).

حالا میفهمم که اگه بهم گفتن «اِنّا اَعْطَیْناکَ الْکَوثَر» یعنی چه (شایدم هنوز نفهمیده باشم).

حالا میفهمم که …

بازم میگم خدایا هزار مرتبه شکرت. گرچه حالا میدونم که اگه همه درخته قلم شود و همه آبها جوهر و همه آسمان و زمین جایی برای نوشتن و تمام عمر زمانی برای شکر خدا باز هم کافی نیست.

نشانی

می 10, 2008

دلم تنگ شده برای خودم . . .

آیا کسی هست که نشانی ام را به من بدهد؟

. . . یا پیامی از خودم برایم بیاورد؟

. . . تا باور کنم که فراموشم نکرده است . . .

دوست می داشتم زمانی خوم را