Posted by: shooli on: ژوئن 24, 2008
چندسال پیش در یک روز گرم تابستان پسر کوچکی با عجله لباسهایش را در آورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت. مادرش از پنجره نگاهش میکرد و از تماشای شادی کودکش لذت میبرد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا میکند، وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش [...]
Posted by: shooli on: ژوئن 24, 2008
اگر یه جا دیدی چند تایی از آدمها وایسادنو از ۲ تا آدم حرف میزنن و یکی میگه حقش بود .اون یکی میگه خودش کرد .اون یکی میگه دل نداشت .یکی دیگه میگه نمیفهمه و داره چوب نفهمیشو میخوره:
یادت باشه:
آدما فقط حرف میزنن … فکر نمیکنن
همین آدما با حرفاشون حق و ناحق میکنن در حالی [...]
کی چی میگه: