آقاجان
- اکو چیز مهمی نشون نمیده. ماهیچه های قلب سالم و قوی هستند. فقط یه رگ قلب گرفته اما خطر جدی نیست. فعلا کاری نمیکنیم.
بالششون رو صاف کرد برگشت بره طرف دیگه تا دکمه های لباسشون رو ببنده که با یه صدای “قیییس”ی که میشنوه برمیگرده و تو اون صورت مهربون دندونای بهم قفل شده رو میبینه.
خدا رو شکر دکتر و دستیارش هنوز از اتاق خارج نشدن، آقای عطایی خودش رو میندازه روشون؛ از همه طرف پرسنل بیمارستان مثل مور و ملخ همراه با دستگاه میریزن توی CCU و صدای پرستار که دادمیزنه تو چرا نمیری بیرون؟ یکی اینو ببره بیرون . . .
دوتا از پرستارا میارنش و از CCU بیرونش میکنن.
کنار دیوار مثل شمعی که آب بشه شره میکنه و رو زمین و ولو؛ با صدایی که به زحمت از ته گلو بیرون میاد میگه: «مهناز! آقام تموم کرد.»
دنیا بر سر همه خراب میشه. هیچ کاری از دست هیچکس برنمیاد. پرستار میگه ایست قلبیه، کار زیادی از دست کسی برنمیاد فقط باید دعا کنین. چند لحظه بعد پرستار برمیگرده و به آرامی میگه خدا را شکر مریضتون برگشت.
- دیگه نمیشه صبر کرد باید بردشون اتاق عمل برای آنژیو اما . . . ، اما بخاطر اینکه وارفارین مصرف میکنن و خونشون رقیقه ریسکش زیاده. ولی انجام ندادن آنژیو خطرش بیشتر.
دکتر اینو میگه و میره تا برای عمل آماده بشه. بلافاصله میبرنش توی اتاق عمل و کار شروع میشه. اول میخوان بالن بزنن اما جواب نمیده. آنژیو گرافی میکنن بازم جواب نمیده و مجبور میشن آنژیو پلاسمی انجام بدن که ظاهرا خیلی خطرناکه مخصوصا با وضعیت آقاجان.
بعد از یک تا یک و نیم ساعت صدای دکتر را از اتاق عمل میشنون که: «همگی خسته نباشین. یکساعت پر از خطر و اظطراب رو پشت سر گذاشتیم.» و بعد میاد بیرون و رو به بقیه که منتظر نتیجه عمل هستند با حالت رضایت بخشی میگه: «عمل سختی بود، مریضتون 2بار دیگه رفت و برگشت، خدا خیلی دوستش داشته، الانم حالش خوبه.»
. . . اما ظاهرا سختی های عمل بیش از اون چیزی بوده که دکتر گفته یکی از پرسنل به خواهرم گفته 5بار . . .
و اما من در اون لحظه ها اونجا توی بیمارستان نبودم، اما در کنار مامانی و باهم دست به دامن چهارده معصوم شده بودیم. آره من پیش مامانی بودم.
من میدیدم که مامانی در هر لحظه هزار بار جون میدن. یاد پستی افتادم که سلاله برای مامانی نوشته بود. در اون لحظه من به عشقی نگاه میکردم که سوزاننده بود. برای مامانی در اون لحظه تمام دنیا در یک چیز خلاصه میشد: «خبری از سلامتی آقاجان»
در اون لحظه تمام چیزهایی که من مامانی شنیدم این بود: «خدا یا من شوهرم رو از تو میخوام، یا ابوالفضل کمکم کن، یا امام رضا شوهرم را به خودت سپردم» همرا با اشکهایی که از دل بود نه از چشم.
در اون لحظه من عشق آسمانی را به چشم خود دیدم
. . . و بگویم از کودک عزیزم که نگاه معصومش به چشمانی اشکآلود و دستانی پر التماس به درگاه خداوند و دلِ شکستهای خیره بود که همسرش را میجست؛ و با لحن کودکانهاش به او گفت: «مامانی، گریه نکن»
می 5, 2008 در t 9:46 ق.ظ
شکر خدا گذشت به خیر …
می 5, 2008 در t 7:50 ب.ظ
خدا رو شکر . هرچه خدارو شکر کنیم کم هست. فقط میشه گفت «الحمدلله رب العالمین»
می 5, 2008 در t 8:00 ب.ظ
[...] 8:00 ب.ظ · طبقه بندی شده زیر حرف دل همه چیز رو خواهرم اینجا خیلی خوب و کامل نوشته. بیشتر توضیح نمیدهم و از خدا شفای [...]
می 5, 2008 در t 10:01 ب.ظ
منم خدا روشکر میگم و اینم رو میدونم که باوجود اینکه ما بندگان خوبی نیستیم چقدر خداوند به ما مهربونه. خدایا تا صبح قیامت شرمنده الطاف توام.
می 5, 2008 در t 11:47 ب.ظ
اشکمو در اوردي دختر.
خوشحالم که اتفاقي براي آقا جونتون و مامانيتون نيفتاده.
اميدوارم هميشه و همه جا همتون در کنار هم خوشبخت و پيرزو باشين.
می 6, 2008 در t 9:12 ق.ظ
اما من که در اون لحظات نبودم و باید تکه پاره، از هرکسی یه قسمت ماجرا رو میشنیدم….
رسیده بود بلایی، ولی به خیر گذشت. خدایا هزار هزار.. بار شکرت.
می 6, 2008 در t 9:21 ق.ظ
[...] لحظهها نبودم و ندیدم چه اتفاقی افتاد، وبنوشتههای خواهرم گویای همهچیز [...]
می 6, 2008 در t 7:55 ب.ظ
بازک خدارو شکر.
می 6, 2008 در t 7:57 ب.ظ
بازم P:
می 10, 2008 در t 3:14 ب.ظ
واي، چه فاميل خوبي هستين

می 11, 2008 در t 8:34 ب.ظ
خدایا شکرت من که یزد نبودم ولی وقتی شنیدم مثل مرغ سر کنده شده بودم خدایا صدهزار مرتبه شکرت …